نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال
مدتی است دراز که خانه ی دل را جاروب زدم و کوچه اش را آب پاشی اماهنوز نیامد... دلم سخت گرفته از این زمانه ی پر درد . هر چه خواستم ستاندم اما آن کس که خواستم ... آه ای انتظار رهایم کن من آن گم کرده ات نیستم چون خود گم کرده ای دارم پیدا که در همه جا نشانش هست اما خودش ... نمی دانم کجا روم . هر دردی را رهایش می کنم اما این درد ... چه دردیست درد انتظار... .
او خواهد آمد. پادشاه قصر دل . رهگذر کوچه ی عشق . دلبر دلبران دلداده . ماه روی سبز قبا . آری خواهد رسید روزی که زمین از دنیا جدا می شود زمان رنگ دگر می گیرد عشق رویشی دوباره می یابد.
او می آید.................
نیست از عشق نشانی مه من چهره گشا
اربعین همدلی شد یک نظر رخ بنما
دوستی مرد مرام خوب رویان را چه شد
رفت از دست هوای مهربانی و صفا
صبر ما را تا چه حد اندازه است ای یار من
کاسه ی صبرم سر آمد یار یک لحظه بیا
تا به کی با ناله روزم را به شب شب را سحر
مرده ام از بی کسی ای هم نوای بینوا
از برای خوب رویان با وفایی رسم نیست؟
گرچه می دانم جفا از من بود ای با وفا
از برای رستخیز مهر بانی مهر بانی کن بیا
عشق ها را زنده کن دریا دلان را کن صدا

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(درد زمانه)
در این روزها که دردم ره به پایانی ندارد نمی دانم چرا درد زمانه با دلم همساز گشته . چرا از این زمانه من نسیبم غصه و رنج و غم آمد. یا طبیبی از سر این درد بی مهری به بالینم نیامد. آه ای مرگ ای سرانجام غم و اندوه من ای تو آخر آرزوی این دل چون کوه من .یکدمی دریاب خواهانت منم . مست آهنگ و نوای نای بی پایانت منم.....................
امان از دست این درد زمانه
دلم را سخت روزی زد نشانه
بزد فریاد بیداری رها کن
وجودت را برای دل فدا کن
که دل بیند هر آن دیده نبیند
ز باغ گل ، گل حسرت مچیند
اگر دیده ببیند دل کند یاد
ولی آخر که از دل می کند یاد
همه گویند که عشق از دیده آید
دو دیده می کند از عشق حکایت
ولی درد زمانه قصه این گفت
که عشق با دل همیشه می شود جفت
اگر با چشمِ دل یک لحظه بینی
کنی با درد و هجران هم نشینی
ببینی آنچه از دیده نبینی
کنار دلبرت در دل نشینی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(دمی هم با سحراب)
قایقی خواهم ساخت؟!...قایقم ساخته ام...
قایق ساخته ام می شکنم
که به دریا سفر خود نکنم آغازی
نروم سوی دیار غم و غربت زجفا
نشوم با همه ی اهل ریا هم بازی
بر همین ساحل نزدیک نشینم که به دور
هرچه بینم همه نیرنگ و فریب است و فریب
همه ی مردم دور، چشم سخره به تن من دارند
که فلانی چه غریب است و غریب است وغریب
از همین دور به دنیا نگرم
که به از قربت با دنیایی است
که همه رنگ و لعاب،که بسان یک خواب
به چه دلجو شده و رویایی است
حسرت دور ندارم که به دور
آه از دوریِ از پیش دیارم بکشم
یا که از دیدن یک شهر فرنگ
مزّه ی تلخ جدایی زبهارم بچشم
تا که روزی نرسد رنگ ریا پاک شود
قایق ساخته ام می شکنم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(مستی)
زندگی را دوست دارم چون سخت است...سختی را دوست دارم چون درد آور است...درد را دوست دارم چون با آن بزرگ می شوم...بزرگی را دوست دارم چون احساس مرا تقویت می کند...احساس را دوست دارم چون سرچشمه ی محبت است...محبت را دوست دارم چون دوستی را هدیه می دهد...دوستی را دوست دارم چون ساخته ی فطرت است...فطرت را دوست دارم چون جزئی از باقی است...باقی را دوست دارم چون ذات احدیّت است...ذات احدیّت را دوست دارم چون از آن یک موجود است...آن موجود را دوست دارم چون واجب الوجود است...واجب الوجود را دوست دارم چون آفریدگار من است...آفریدگار خود را دوست دارم چون زندگی به من داد...پس زندگی را دوست دارم چون خدا را دوست دارم...!
اما با تمام وجود مرگ را بیشتر دوست دارم چون:
اِرْجِعي اِلي رَبِّکِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً
حالا که هوای می و میخوارگی دارم در میخانه مبندید
حالا که به دیوانگی و مستی روانم در خمخانه مبندید
حالا که ره عاقلی خود به کناری زدم و فکر به فرجام ندارم
این سان به همه ملت مجنون و به سودایی دیوانه نخندید
حالا که به عشق همه ی گرمی آتش به سر شمع نیازم افتاد
همچو پروانه پی گرمی آتش شده ام، حال به پروانه مخندید
حالا که به مستی زده ام نعره و فریاد که عشق ابدی کو
بر من به دل خویش ز سخره همه بر نعره ی مستانه مخندید
حالا که در این دیر مکافات اسیر دل گمگشته شدم من
بر زندگی عالم دنیا همچو بیگانه شدم حال به بیگانه مخندید
حالا که ز مستی سر به ویرانه و بر دشت وبیا بان زده ام
هر چه خواهید همان کار کنید، هر کجا شد در میخانه ببندید

+ نوشته شده توسط مرد خوشحال در دوشنبه یکم اسفند 1384 و ساعت
22:37 |